در دل دوست به هر حیله رهی باید جست

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

جمعه دهم آبان 1392 21:21 |- رومینا -|

خسته از دلتنگی های روزمره ، از تکرار تکراری روزهای که طی می شود بی تو

از شمردن روزهایی که در تقویم  عمرم در انتظار تو بر باد رفت

دلگیرم از زمان   از بدقولی در عهدش . عهدش کمرنگ کردن روز رفتنت بود که نکرد

گله دارم از روزگاری که یادت را در یادم مدام یاد می کند

تو نفس می کشی و من در نبودنت حسرت....

نمی دانی چه سخت است نفس های تو را در نفس های دیگری جستن و نیافتن

چه سخت است به دنبال دستت دستی دیگر را گرفتن

چه سخت است به دنبال عشق در چشمانی دیگر خیره شدن و ندیدین

خسته از رنگ بی رنگی دنیا   از خیانت پی در پی آدم ها

بی زارم از چشمی که خیره به چشم توست و دستش در دست دیگری رقصان است

می پنداشتم بادی می آید ، یادت را با خود می برد نمی دانستم  یادت بادی می شود و مرا بر باد می دهد

اما با اینحال بی تو زندگی جاری است با آنکه جایت  در زندگیم خالی است

نه اشتباه شد

تا دیروز جایت  خالی بود  اما از امروز حتی جایی برای خاطراتت هم ندارم

جای تو را یاد خدایم پر کرده است

 هر گوشه ایی از وجودم را که زخم زده بودی خدایم پادزهری ساخت و روی آن نهاد

نمی دانی چه حالی دارد عشق بازی من و خدایم قبل از خواب

نمی دانی چه حالی دارد بیدار شدن از خوابی که خدایم مرا بیدار کرده است

نمی دانی چه مزه ایی دارد نفس کشیدن در هوایی که می دانی خدا در آنجا حضور دارد

نمی دانی دوست دارم به اندازه خنده های کودکی که از ته دل بود بخندم

و امروز به خوبی می دانم

 که چقدر خدایم دوستم دارد

 که تو را در کنار من نگه نداشت 

چون تو هنوز اون بهترین برای من نبودی 

(از دل نوشته های من)

شنبه چهارم آبان 1392 23:50 |- رومینا -|

با زنت شوخی کن

سر به سرش بگذار

از غذایش بِچِش

از دستپختش تعریف کن

و بدان که اگر گاهی هم ظرف ها را تو بشوری

آسمان خدا به زمین نمی آید!

آخر می دانی؟

او همان دختر رویاهای دیروزت است

که به آشپز خانهء زندگی امروزت آمده!

باور کن بدون او

اجاق خانه ات حسابی کور کور است!

چهارشنبه سوم مهر 1392 0:2 |- رومینا -|

آدم مذهبي اي نيستم

اما

از آناني که به هيچ، پايبند نيستند، ميترسم

از آناني که خدا را به چالش مي کشند، ميترسم

اينها براي هيچ کس و هيچ چيز ارزشي قائل نيستند!

فريب ظاهر روشنفکرشان را نخوريد

کساني که تنها خود را و عقل خود را قبول دارند

شما را در نهايت، هيچ مي پندارند

اينان به عشق نيز خيانت ميکنند

چرا که خدايي ندارند....


آدم مذهبي اي نيستم

اما

از آناني که بيش از حد مذهبي اند، ميترسم

ازهر دين و آئيني که باشد

از آناني که تنها آئين مذهب خود را راه سعادت ميداند، ميترسم

کساني که به غير از خود و هم کيشانشان، ديگران را کافر مي انگارند

فريب ظاهر خدا ترسشان را نخوريد!

شما را در نهايت، کافر مي پندارند

اينان به عشق نيز خيانت ميکنند

چرا که به درگاه خدايشان توبه خواهند کرد...

آدم مذهبي اي نيستم

اما

خدا، همه دارايي من است!

جمعه بیست و دوم شهریور 1392 16:20 |- رومینا -|

بسیاری از افراد بدون اینکه خودشان خبر داشته باشند در رابطه ای قرار دارند که سالم نیست. اما وقتی که یک فرد در درون یک رابطه قرار دارد تشخیص این امر که آن رابطه چه تاثیر مخربی بر او و اعتماد به نفسش دارد، غالبا کار دشواری است. دیگران ممکن است به شما بگویند که شریک (همسر یا دوست) شما برای شما مناسب نیست یا اینکه “درک نمی کنند که چرا او را رها نمی کنید.” شریک شما ممکن است بعضی وقتها مهربان و مهرورز باشد ولی زمانهایی هم هست که بدون هیچ دلیل خاصی احساس تنهایی، ترس یا عصبانیت می کنید.دکتر گلاس نویسنده کتاب آدمهای مسموم (Toxic People) یک شخص مسموم را اینگونه توصیف می کند: “هر کسی که قادر است باعث احساس عصبانیت، حقارت، سر در گمی و خستگی در شما بشود.” پذیرفتن داشتن یک رابطه مسموم برای خیلیها کار سختی است، چراکه اکثر آدمها مخصوصا در جنبه های دیگر زندگی، خودشان را زیرک و دانا تصور می کنند. ولی بسیاری از کسانی که در یک رابطه مسموم قرار دارند احساس می کنند که یک مشکل جدی وجود دارد.

شنبه شانزدهم شهریور 1392 23:13 |- رومینا -|

شنبه شانزدهم شهریور 1392 23:0 |- رومینا -|

جمعه پانزدهم شهریور 1392 15:59 |- رومینا -|

خدایا شکر که گاهی بیمار می شوم٬ این یعنی به یاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.



خدایا شکر که لباس هایم کمی برایم تنگ شده اند این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدایا شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدایا شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم این یعنی من هنوز زنده ام.

خدایا شکر...........
خدایا شکر خدایا شکر... خدایا شکر... خدایا شکر...

 خدایا شکر که سروصدای همسایه ها را می شنوم این یعنی

توانایی شنیدن دارم.

خدایا شکر در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام این یعنی

هم توان راه رفتن و هم اتومبیل برای سوار شدن دارم.

... خدایا شکر که گاهی بیمار می شوم٬ این یعنی

 به یاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدایا شکر که لباس هایم کمی برایم تنگ شده اند این یعنی

 غذای کافی برای خوردن دارم.

خدایا شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم این یعنی

 توان سخت کار کردن را دارم.

خدایا شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم این یعنی من هنوز زنده ام

چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 23:24 |- رومینا -|

وقــتی خواستن ها بوی شهوت میدهند ... وقــتی بودن ها طعم نیاز دارند ... وقــتی تن...هایی ها بی هیچ یادی از یار ، با هر کسی پر میشود ... وقــتی نگاه ها ، هرزه به هر سو روانه میشود ... وقــتی غریزه ، احساس را پوشش میدهد ... وقــتی انسان بودن ، آرزویی دست نیافتنی میشود ... نــه دیگر نمی خواهمش، نــه او را و نــه هیچ کس دیگر را

جمعه هفدهم خرداد 1392 22:38 |- رومینا -|

می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزارو گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته


خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر جنده ها، جنده ها، خواهر جنده ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است(باعرض پوزش) که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.

خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید.
خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی
.
خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه .
خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست .


 

جمعه هفدهم خرداد 1392 22:34 |- رومینا -|

ϰ-†нêmê§